چهارشنبه16بهمن(اندر احوالات ما و روزای برفی)

سلام قشنگم.دوستت دارم.امروز صبح وقتی رسیدم دم مهد هیچ کسی اون اطراف نبود.اونقدر که فکر کردم دانشگاه تعطیله بعد از اینکه برخی کارکنان رو دیدم که لنگ لنگان به سوی ادارات رهسپارند امیدوار شدم بعد گفتم :شاید مهد تعطیله بعد از اس ام اس بازی و زنگ زدن دیدم خاله رویا که از ته خیابون برفی اداره لنگ لنگان داره میاد. القصه رفتیم تو مهد و البته جز چند تا از بچه ها کسی نیومد.منم با ناراحتی اینکه تنهایی و همبازیهات نبودند گذاشتمت اونجا اومدم در اداره که باز هم چند نفر بیشتر نبودیم.الان دلم پیشته و حسابی بهم ریختم. دیروز به خاطر اینکه حالم خوب نبود نیومده بودیم و خبر از هیچ جا نداشتم شاید اگه میدونستم وضع این طوریه شاید نمی اومدم اونم شاید. چون بلاخره اداره ست و خونه بابا نیست به قولی...
این روزا ما هم به بد حالی مامان می گذرد و به همین خاطر وب دختر عسل خیلی دیر به روز میشه.آویسا خانوم هم که چی بگم اونقدر این روزا اذیت میکنه که نگو. بعضی وقت ها واقعاٌ مستأصل میشم. جدیداً هم بهم میگه:مامان نسرین بغلم کن. برام شیشه نی نی کوچولو بخر.
نمیدونم چرا یاد بچه گی هاش افتاده هر چند اون زمونا هم پستونک نمی خورد تازه یادش افتاده.
این روزا به شدت برای آقای پدر دلبری میکنه. دیروز بهم گفت:به بابایی زنگ بزن میخوام صحبت کنم...."بابا رضا سلام. خسته نباشید. کی میای خونه؟آخه من منتظرت هستم. این مامانم هم مریضه. بیا کمکش کن دیگه" منم همین طور نگاش میکردم والا من الانشم از این زبونا ندارم





چهارشنبه16بهمن(اندر احوالات ما و روزای برفی)
