آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

چهارشنبه16بهمن(اندر احوالات ما و روزای برفی)

1392/11/16 10:25
نویسنده : مامان نسرین
290 بازدید
اشتراک گذاری

                                   

سلام قشنگم.دوستت دارم.امروز صبح وقتی رسیدم دم مهد هیچ کسی اون اطراف نبود.اونقدر که فکر کردم دانشگاه تعطیله بعد از اینکه برخی کارکنان رو دیدم که لنگ لنگان به سوی ادارات رهسپارند امیدوار شدم بعد گفتم :شاید مهد تعطیله بعد از اس ام اس بازی و زنگ زدن دیدم خاله رویا که از ته خیابون برفی اداره  لنگ لنگان داره میاد. القصه رفتیم تو مهد و البته جز چند تا از بچه ها کسی نیومد.منم با ناراحتی اینکه تنهایی و همبازیهات نبودند گذاشتمت اونجا اومدم در اداره که باز هم چند نفر بیشتر نبودیم.الان دلم پیشته و حسابی بهم ریختم. دیروز به خاطر اینکه حالم خوب نبود نیومده بودیم و خبر از هیچ جا نداشتم شاید اگه میدونستم وضع این طوریه شاید نمی اومدم اونم شاید. چون بلاخره اداره ست و خونه بابا نیست به قولی...نیشخند

این روزا ما هم به بد حالی مامان می گذرد و به همین خاطر وب دختر عسل خیلی دیر به روز میشه.آویسا خانوم هم که چی بگم اونقدر این روزا اذیت میکنه که نگو. بعضی وقت ها واقعاٌ مستأصل میشم. جدیداً هم بهم میگه:مامان نسرین بغلم کن. برام شیشه نی نی کوچولو بخر.  نمیدونم چرا یاد بچه گی هاش افتاده هر چند اون زمونا هم پستونک نمی خورد تازه یادش افتاده.متفکر

این روزا به شدت برای آقای پدر دلبری میکنه. دیروز بهم گفت:به بابایی زنگ بزن میخوام صحبت کنم...."بابا رضا سلام. خسته نباشید. کی میای خونه؟آخه من منتظرت هستم. این مامانم هم مریضه. بیا کمکش کن دیگه" منم همین طور نگاش میکردم والا من الانشم از این زبونا ندارمتعجب

                              

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مانی محیا
16 بهمن 92 10:27
عزیزززززززم. چته خواهر. من که هر وقت دیدم کلاه و شالی پوشیده بودی قد کرسی خونه مامان بزرگم. از رو هیکل باربیت که کسی نداره میشناختمت. فرزندان شما کپی روزهای گذشته فرزندان ماست. اونا هم یادشون افتاده بود که بزرگ شدن و خیلی کارها رو نکردن... برگشتن به عقب..
مامان نسرین
پاسخ
چی بگم عزیزم.اوضاع جسمانی م بهم ریخت ست. این سینوسا هم پدرم رو درآورده
مامان صدف
19 بهمن 92 9:39
سلام نسرین جون. شرمنده که دیر به دیر به وبلاگت سر میزنم. کلا" به نینی وبلاگ دیر سر میزنم. کارام زیاد شده. خدا بد نده خانوم. ایشالله زود زود خوب میشی. اون دختر دههء 80 رو از طرف من یه ماچ کن با اون زبونش. ممنون که پیگر وبلاگ صدف هستی و دائم با نظراتت شرمندمون میکنی
مامان نسرین
پاسخ
سلام عزیزم.این حرفها چیه.انشاالله زودتر کارات کم بشه.ممنون انشاالله. حتماً شما هم همین طور دختر با فهم و شعورت رو ببوس اون روزی که نازی براش توضیح داد و اون مثل خانم ها قبول کرد حال کردم.خواهش میکنم من صدفی رو خیلی دوست دارم